دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند

***سلام، دوستان این پست کمی طولانیه ولی اگه به اندازه همون کمی برای

خوندنش حوصله بفرماید خیلی جالبه ***

تلفن

 

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان

تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و

براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم

مانده.قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر

وقت که مادرم با تلفن حرف میزد  می ایستادم و گوش

میکردم و لذت میبردم.


بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه

جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند.

اسم این موجود اطلاعات لطفا بود ، و به همه سوالها

پاسخ می داد.ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر

کسی را به سرعت پیدا میکرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم

روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .

رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی

میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده

نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش

دور خانه راه می رفتم .

تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری

رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم

بود گفتم اطلاعات لطفا،صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی

واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

-انگشتم درد گرفته ....

حالا یکی حرف هایم را میشنید،اشکهایم سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

- گفتم که هیچکس خانه نیست

پرسید خونریزی داری ؟

- جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا

خیلی درد دارم  

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

- گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ برداروروی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس

میگرفتم ،سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود

که به من گفت آمازون کجاست .

سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .

او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته

بودم دانه بدهم،روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ

تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .

او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند .

ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز

می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان

اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :

عزیزم ،همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم

هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که

حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی

برای دوستم تنگ شد.

اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی

دیوار بود ومن حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای

خانه جدیدمان را امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه

دوره میکردم در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و

هراس درگیر می شدم ،یادم می آمد که در بچگی چقدر

احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور

بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک

میکردم ،اتوبوسمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر

سابق من توقف کرد.

ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم :

اطلاعات لطفآ !صدای واضح و آرامی که به خوبی

میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیرراچگونه می نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که

می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها

چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟

هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم

آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری

صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم  

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات  

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ...

/ 8 نظر / 6 بازدید
دلتنگی های یک عمه

_________@@@@@@@@ ________@@@________@@_____@@@@@@@ ________@@___________@@__@@@______@@ ________@@____________@@@__________@@ __________@@________________________@@ ____@@@@@@______@@@@@___________@@ __@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@ __@@____________@@@@@@@@@_______@@ _@@____________@@@@@@@@@@_____@@ _@@____________@@@@@@@@@___@@@ _@@@___________@@@@@@@______@@ __@@@@__________@@@@@________@@ ____@@@@@@_______________________@@ _________@@_________________________@@ ________@@___________@@___________@@ ________@@@________@@@@@@@@@@@ _________@@@_____@@@_@@@@@@@ __________@@@@@@@ ___________@@@@@_@ ____________________@ ____________________@ _____________________@ ______________________@ ______________________@____@@@ ______________@@@@__@__@_____@ _____________@_______@@@___@@ ________________@@@____@__@@ _______________________@ ______________________@

سینا

سلام خیلی داستان جالبی بود خوشحال میشم به منم سر بزنیshirazshepesh.persianblog.ir

یحیی

سلام فوق العاده بود واقعاَ لذت بردم

یکی مثه همه

مهتاب جون خیییییییلی قشنگ بود گلم نظر رو نمی شه ویرایش کرد می شه پاک کرد در ضمن فدای یه تار موت[گل]

فرزند شهيد

طنز نوشته هاي سبز شهيد سرخ است دشت میهن از خون پاک مردان/ زرد است روی زارم افتاده چون هلالم «ما وارث مرگ‌هاي با لبخنديم، ياد آور موج خيزي ارونديم/ اي دوست چه عزتي از اين بالاتر، فرزند عقاب‌هاي بي‌ماننديم» به روزم مطلبتون زيبا بود منتظر نظرات سبز شما هستم

هستی

سلام داستان با کششی بود مال خودتون بود؟ از آشناییتون خوشبختم[گل][خداحافظ]

نکته دان

سلام تبادل لینکمان چه شده؟ مثل اینکه لینک من نیست؟

نکته دان

سلام چیز مهمی نیست اما من سر زدم شانسی دیدم لینکم نیست وگر نه اصلا مهم نیست که من لینک باشم یا نه به هر حال شرمنده من که چیز بدی نگفتم.