ميان عاشق و معشوق هیچ حايل نيست

پنجره زیباست اگر بگذارند ... چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند ::: من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم ... عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مهتاب | نظرات ()

السلام علیک یا ابا عبدالله

و علی الارواح التی حلت بفنائک

سلام

ننوشتنم دلیلی بر نبودنم نبود ، من هم می آمدم و میرفتم

اما حرفی نبود که چنگی به دل بزند ،

حرفی نبود شایسته چشمان زیبا بین شما

حرفی نبود که آرامم کند.

چند وقتی هست که به انتظار محرم نشسته ام ؛

از همان روز اول ذی الحجه

از همان روز عرفه که عاشورایی است برای خودش

و محرم که شد بغضم هرزگاهی اشک می شد و اشکم ناله ای

تا امروز که دیگر بغضی نیست

همه اش اشک است همه اش سوز است

تا امروز که قلبم با دانه های باران هزار تکه شد

که هر تکه اش بدجوری سر به شیدایی گذاشته

تا امروز که به رسم قدیم نام طفلی را یدک می کشد

تا امروز که انگار قرار است به جبران روزهای عطش

عالم از گریه غرق شود

از صبح از خودم می پرسم آسمان چرا امروز می باری ؟

نکند توهم می خواهی داغ دل تازه کنی ؟

شاید توهم عقلت رسیده روضه خوانی کنی !

شاید توهم پشیمانی که چرا آنروز نباریدی

شاید می خواهی جبران کنی

چه می دانم

اما میگویم ببار، میگویم بخوان

میگویم زجه کن شاید پاک شوی

آنقدر دلم از روضه لبریز است که کلمات در تاری دیدگانم

گم می شوند

و تا می آیم بگویم دوباره بغض می آید سراغم

اما دیگر بغض نمی خواهم

اشک می خواهم

شور و شیدایی می خواهم

حالا هم نمیگویم ، روضه نمی خوانم بازهم به دلم میگویم

که صبوری کند

تا عصر عاشورا

تا زیارت ناحیه مقدسه آقایم ،از آنروز بگوید

 

یا حق