ميان عاشق و معشوق هیچ حايل نيست

پنجره زیباست اگر بگذارند ... چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند ::: من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم ... عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥ توسط مهتاب | نظرات ()

او بايد شرمگين باشد يا ما؟

با چشمایی که معصومیتشون از زیر شیشه های ضخیم عینک ته استکانیشم پیدا بود،به ماشین ما

 

نزدیک می شد،داشتم به خودش فکر می کردم و تو ماشین گرم دستای سرد اون تمام بدنم رو یخ

 

کرد،اما تا من از رویاهام بیرون بیام از ما رد شد و رفت سراغ ماشین عقبی،قلبم تند می زد،اما نه

 

از سر دلسوزی،تپش قلبم برای این بود که چطور شده که من اینجام و اون ....

 

سریع شیشه برقی ماشینو دادم پایین و پولو گرفتم بیرون تا یه بسته آدامس ازش بخرم،ولی،بازم مثل

 

همیشه ثانیه ها تموم شدن و بوق ممتد ماشین های عجول مجبورم کرد پا رو گاز بذارم و به جای له

 

کردن غرورم حرصمو سر اون خالی کنم !

 

دیگه تو حال خودم نبودم،دلم میخواست داد بزنم،سر خودم،بقیه،زمونه ولی مگه فایده ایم داشت؟!

 

وقتی سر چهارراه بعد یه رنو قراضه (اینم یکی دیگه از همون خودبزرگ بینی ها)باعث شد پشت چراغ

 

قرمز بمونم قاطی کردم ؛ اما خوب شد که به چراغ سبز نرسیدم چون مجبور شدم پشت چراغ قرمز به

 

همه ثانیه هایی فکر کنم که صبر کرده بودند برای ما آدمها،به همه چراغ های قرمزی که فرصتی بودند

 

برای انجام کارهای ناتموم،ایستگاهی برای نیم نگاهی به عقب و جلو و هشداری برای فکرکردن به

 

لحظه هایی که چه راحت از دستشون دادیم،چه راحت به خیال خوش رسیدن به یه چراغ سبز نامعلوم،

 

گازیدیم و بعد محکم کوبیدم به ..........

 

وای!!!!!!چی میشه اگه یه روزی به دیواری بکوبیم که ته همه نامردی هاست،دیواری که خودمون

 

ساختیم بین من الکی و خود واقعیمون ... همون دیواری که پشتش خودمونو حبس کردیمو مَن مَن

 

میکنیم و دم از ادعاهای دهن پر کن می زنیم .

 

واقعا چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟ شایدم شده و خودمونو زدیم به کوری و کری !

 

((مثل هفته ای که گذشت و هر روزش

 

در و دیوارهای شهر از شعارهای رنگارنگ پر و خالی شدن))

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

 

            و چشمهای بخارگرفته ما دیگر دستان کوچک یخ زده را نمی بینند

 

                                                      بهاری باید ، تا بار دیگر چشمانمان را بشوییم

 

                                                                                      و توان جور دیگر دیدن را بازیابیم