ميان عاشق و معشوق هیچ حايل نيست

پنجره زیباست اگر بگذارند ... چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند ::: من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم ... عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

نرگس آن شب انتظار یاسمن را می کشید

ابر ناز سایه سرو چمن را می کشید

سیب سرخ عاشقی خندید بر شاخ درخت

لاله بر تن کرده از بیجاده و یاقوت رخت

ماه در شام غمش در آسمان می دید خواب

می زند سنجاق عشقش را به زلف آفتاب

لاابالی بلبل آشفته و شوخ وزرنگ

برده از جام می مفتونی هفتاد رنگ

در غیاب باغبان فرصت غنیمت داشته

رفته و از باغ او یک سوگلی برداشته

با اقاقی های عاشق ایستاده صف به صف

دسته ای سوزانده عود و دسته ای هم کف به دف

از زمین سامره باد یمانی تا وزید

یوسف از فرط شعف انگشت دستش را برید

طوطی رند طرب بگرفت این فرخنده فال

در جوابش آمد از هنگامه عید وصال

هیچ کس جز چشم نرگس این تجلی را ندید

ناگهان رخساره سلطان گلها شد پدید

هاتف شوریده زد بر سینه داغ عاشقی

خواند خیر مقدمش در کوچه باغ عاشقی

مژده ای یاران عاشق یار خوش عهدی است این

گل بیفشانید حضرت مهدی است این

پرده ای انداخته بر صورتش رنگین کمان

بسته از الوان خود بر گاهوار او رمان

از طلای کاکلش هم سیم و هم زر ریخنه

لوح محفوظ خدا بر گردنش آویخته

بر تنش مریم لباسی از زبرجد دوخته

بر لبش روح القدس آیات حق آموخته

حسن بی همتا به دریای نگاهش غوطه ور

ریخته بر ساحل مژگان او در و گهر

حضرت داوود تصنیف جدیدی ساز کرد

با سلیمان نبی تا مهد او پرواز کرد

موسی از سینا به سینا ی جمال او شتافت

خواست زود آید هزاران موج دریا را شکافت

خضر آب زندگانی را رها کرد و نخورد

پیش قطره قطره آب دهانش کاسه برد

روز و شب نرگس به صحن باغ میخواند دعا

یاسمن را ازحسودان چمن پنهان نما

حق  وِ را از لطف از چشم حسودش دور کرد

غنچه را در هاله ای از نور خود مستور کرد

رفت و رفت و از دیده چشم انتظاران شد نهان

حلقه عشاق شد بی نور یار مهربان

سیب جایش را  به برگ زرد پاییزی سپرد

سوخت جان لاله و از غصه جانش، فسرد

بلبل آشفته می زد بر سر خود وای وای

سوگلی روز و شبش شد گریه های های های

طوطیان در شکرستان غمش مضطر شدند

آن اقاقی ها که میگفتم همه پرپر شدند

سالها رفت و کسی این بوستان را در نزد

هیچ قمری درهوای عشق بازی پر نزد

اما

غنچه روزی می رسد با خار بیرون از نیام

آید و برپا کند در باغ جشن انتقام

 سلام بر تو ای ذخیره امن الهی که چه شیرین است انتظار این گنجینه آسمانی ،

شیرین است که می دانیم خواهی آمد .

جنگ، خون، آتش ، ....... تلخ است ، همه ننگ است ، ولی می مانیم به انتظارت،

می خوانیم به ظهورت ، و میجنگیم به رضایتت .

شنیده ام که طنین شروع امامت آشکارت قلب های مومنان را می لرزاند ، می دانم

آنروز چراغانی ها درخشش دیگری خواهند داشت و اینبار، دیگر ستارگانند که

آسمان را ریسه می بندند به قدوم مبارک گل نرگس ، خورشید و ماه به احترام

قمر تابان چهارده معصوم در گوشه ای از کهکشان مخفی خواهند شد، که نورشان

وامدار درخشش اوست ، آنروز غنچه ها ، لب به تسبیح و تقدیس ، می شکفند و

طاق نصرت ها از شور و شوق و افتخار بر خود می بالند و سر بر آسمان

می سایند . همه رنگ و بوی دیگر دارند ، چه شکوهی و چه عظمتی .

چه سعادتی از این بالاترکه جهان، تمامیت انسان را از آدم تا  خاتم نظاره گر باشد

و بعد از سالیان دور، بار دیگر اشرف مخلوقات بر جهان حکمران شود  .

 

 

مهدوی باشید

 

 

وبیایید به جای به انتظار نشستن

 

 

به انتظار بایستیم