ميان عاشق و معشوق هیچ حايل نيست

پنجره زیباست اگر بگذارند ... چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند ::: من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم ... عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

ذی الحجه ماه خدا
نویسنده : مهتاب - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

دلم میخواست کد این آهنگو پیدا می کردم اما بنا به احوالات روحی حوصله

نکردم به همین خاطر متنشو اینجا گذاشتم :

باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش

زهره  نور و غزل به گل نشسته خنده هاش

پدر خاک به آسمون سپرده دلشو

صدای بال فرشته ها میاد یواش یواش

قنوت بسته آسمون به قامت ستاره

رو بوم کعبه ربنا نفس نفس می باره

نفس نفس می باره

اگه که سبزه فدک اگه می چرخه فلک

اگه خدا نسیمشو سپرده به قاصدک

بهونه ی تمومشون مهر علی و زهرا ست

ترانه ها ترانه ها اول عشق همین جاست

زندگی رسم غریبیست امروز غم ، فردا شادی

شادی فردا مبارکتان باد

داستان عشق آسمانیان را از کلام امام هشتم بشنوید

 


 
 
تا غم اولاد علی (ع) هست غم ما که غم نیست
نویسنده : مهتاب - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
 

تا همیشه زمان که عاشورا در قلب ما زنده است غم ما که غم نیست

تا نوای پرشور رضا برضاک بانوی صبردر گوشمان طنین انداز است

غم ما که غم نیست

تا خون شش ماهه حسین (ع) گشایش گر است غم ما که غم نیست

 

تا غم اولاد علی (ع) هست غم ما که غم نیست

دوستان عزیزم

ممنون که در این لحظات سخت تسلی بخش قلب شکسته من شدید


 
 
انا لله و انا الیه راجعون
نویسنده : مهتاب - ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
 

سلام خدای خوب من

سلام خدای عزیز من

امروز فکر می کنم در این لحظه های سخت بیشتر از

همیشه دوستت دارم و بهت نزدیکم

بیشتر از هر لحظه ای که پر از شادی و غم بودم

بیشتر از لحظه های عطا کردنت این لحظه امتحانتو

میپرستم

میخوام در این گرفتنها ذوب بشم تا قدر داده هاتو بدونم

همیشه اطرافمون  مرگ زیاد دیدیم ، تو تلویزیون ،

دیوارهای پر از اعلامیه و .......

اما من تا حالا اینجوری مرگ ندیده بودم یک هفته تموم

خیلیها دعا کردن که عزیز ما به این دنیا برگرده

از هزاران بک یا الله ، چندین توسل به ائمه معصومین و

دعا تو هر امامزاده ای که فکرشو بکنید بگیر تا دعاهای

دسته جمعی زیر گنبد مزار اباعبدلله که مستجاب الدعوه

است ، من که روسیاهم اما تا حالا ندیده بودم این همه

بنده خوب برای مریضی دعا کنن ، با این حال

فاطمه عزیز ما بچه های نازنینشو گذاشت و اومد پیش تو

 خداجون سپردیمش به تو

دیروز ازت شفا خواستم و صبر

امروز بوسه به درگاهت می زنم که شفا شو به صلاح

خودت دادی

ممنونتیم که این یک هفته رو کفاره گناهانش قرار دادی

خداجونم ذکرهای شفای دنیاییشو روونه شفای آخرتش

کن

دستهای بک یا اللهمون تا ابد بر آستانت میزند

که بیامرزی و صبرمان دهی

یا الله

یا الله

یا الله


 
 
یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله
نویسنده : مهتاب - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

بعظمتک یا الله

بنبوتک یا محمد

بولایتک یا علی

یا علی یا علی

ادرکنی بحق لطفک الخفی

یک هفته ای هست که برای خانواده ما یک امتحان سخت شروع شده

که همه توش موندیم

امتحان صبر و معرفت

خدایا یه تقلبی بهمون برسون

خدایا یه نشونه ای از حکمتت

خدایا آخه یه ذره از دریای صبرت

خدایا گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

خداجونم اجابتت چه شکلیه ؟؟؟؟؟؟

اون شکلی که ما اصلا نمی فهمیم چرا ؟

از دست نفهمیه خودم عاجزم که یه عالمه سوال دور سرم می چرخه

که مگه میشه این همه آدم پیر و جوون دعا کنن خدا گوش نده

استغفرالله

یه مادر دلشکسته ضجه بزنه ولی خدا سکوت کنه

استغفرالله

خدایا توبه از گناهانمون

خدایا استغفار از کارهای زشتمون که نمی ذاره این همه دعا و ثنا

از بالای سر خودمون بالاتر بره

خدایا ببخش معاصیمونو که بلای لا علاج به سرمون میاره

یا عزیز

ای که از رگ گردن به ما نزدیکتری و می دونم که میدونی داریم چی می کشیم

کمکمون کن ، صبرمون بده

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

شفا بده

از همه دوستان هم که اینجا تشریف میارید شدیدا التماس دعا دارم و عرض

معذرت که نمی تونم بهتون سر بزنم

یا حق


 
 
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو
نویسنده : مهتاب - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

لحظه ای که یکدیگر را می رنجانیم

لحظه دانستن چیزیست که بعدا فهمیدنش خیلی دیره

فهمیدن اینکه شاید حتی لحظه ای بعد یکی از ما دیگر نباشیم

که حلالیت بطلبیم

که بگوییم حتی حرفهایی که ما  را رنجانده بی غرض

بر این زبان رانده شده

که بگوییم چقدر همدیگر را دوست داریم

که حتی بگوییم خداحافظ افسوس

خیلی دلم گرفته نگران گریه

 

دوستان عزیزم میون همه دعاهای مستجابتون برای یکی از عزیزان منم که

همین الان تحت عمل جراحی مغزه دعا بفرمایید


 
 
تا ابد استاد
نویسنده : مهتاب - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
 

شاید این مطلب براتون تکراری باشه ولی قطعا خوندنش حتی برای چندمین بار

خالی از لطف نیست :


 
 
دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند
نویسنده : مهتاب - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
 

***سلام، دوستان این پست کمی طولانیه ولی اگه به اندازه همون کمی برای

خوندنش حوصله بفرماید خیلی جالبه ***

تلفن

 

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان

تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و

براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم

مانده.قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر

وقت که مادرم با تلفن حرف میزد  می ایستادم و گوش

میکردم و لذت میبردم.


بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه

جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند.

اسم این موجود اطلاعات لطفا بود ، و به همه سوالها

پاسخ می داد.ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر

کسی را به سرعت پیدا میکرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم

روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .

رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی

میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده

نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش

دور خانه راه می رفتم .

تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری

رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم

بود گفتم اطلاعات لطفا،صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی

واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

-انگشتم درد گرفته ....

حالا یکی حرف هایم را میشنید،اشکهایم سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

- گفتم که هیچکس خانه نیست

پرسید خونریزی داری ؟

- جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا

خیلی درد دارم  

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

- گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ برداروروی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس

میگرفتم ،سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود

که به من گفت آمازون کجاست .

سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .

او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته

بودم دانه بدهم،روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ

تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .

او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند .

ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز

می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان

اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :

عزیزم ،همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم

هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که

حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی

برای دوستم تنگ شد.

اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی

دیوار بود ومن حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای

خانه جدیدمان را امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه

دوره میکردم در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و

هراس درگیر می شدم ،یادم می آمد که در بچگی چقدر

احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور

بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک

میکردم ،اتوبوسمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر

سابق من توقف کرد.

ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم :

اطلاعات لطفآ !صدای واضح و آرامی که به خوبی

میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیرراچگونه می نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که

می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها

چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟

هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم

آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری

صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم  

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات  

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ...

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ...

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون

سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری

برای شما پیغامی گذاشته ،یادداشتش کرد که اگر شما زنگ

زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن

آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....


 
 
مثل همیشه حماسه می آفرینیم
نویسنده : مهتاب - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
 

امسال خانوم معلم شدم ،یه کلاس کوچیک با ٨ دانش آموز و دارم همه

سعیمو میکنم که بچه ها رو نه فقط به درس که به اعتقادات درست زندگی

جذب کنم اما انصافا خیلی سخته نمیدونم ما زمان خودمون خیلی بچه های

سربه راهی بودیم یا دبیرامون واقعا خبره بودن که ما عاشق درس و مدرسه و

کارای فوق برنامه و مذهبی و ..... بودیم یول

پریروز که کلاس داشتم برای شاگردام به مناسبت روزشون یه هدیه کوچیک

خریدم و کمی راجع به روز دانش آموز باهم گپ زدیم ، این گپ نتایج چندان

خوبی برای من نداشت راستش بنظر میاد این بچه ها با اصل درس خوندن

مشکل دارن و حتی گاهی با اصل زندگی کردن تعجب با دلبستگی به وطن ، خاک،

خون چه برسه به این فکر کنن که در روزی نمادین به نام دانش آموز وظیفشون

چیه ؟

خیلی متاسف شدم ولی خسته نه من تازه اول راهم

 

١٣ آبان

روز خاطرات خوب دانش آموزی

روز مشت های گره کرده

روز حماسه

روز پرچم و پلاکارد

با شعار های شورانگیز و شعور آور

 

مرگ بر آمریکا


 
 
از نسل علی یک علی آمد به خراسان .... یعنی که خدا ملک عجم را به علی داد
نویسنده : مهتاب - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
 

جوادالائمه (ع) :

بین دو سمت شهر طوس قطعه ای می باشد از بهشت ،

هرکه داخل آن شود و با معرفت زیارت کند روز قیامت

از آتش در امان خواهد بود

 

***سلام بهشتیان بر وجود بهشتیت ، آندم که در

قطعه ای از بهشت سکنی گزیدی 

***سلام بر تو آندم که بر کشور دلم کوچیدی ،

با قلب و روحم پیچیدی و میزبان وجودم شدی

***سلام بر تو آندم که از جایگاه برآمدن خورشید

بر آفتاب هم تابیدی

***سلام بر تو آندم که آهوی دلم را به ضمانت عشق

بخشیدی

***سلام بر تو آندم که با کلمه لااله الا الله به

واسطه خود ،ما رااز عذاب الهی حفظ کردی

 

و

*** سلام بر تو آندم که نیل غم موسی (ع) را

به شعف میلادت شکافتی

و

*** سلام بر تو آندم که دامان نجمه خاتون

از تو ستاره باران شد

امشب همه آرزویم اینست :

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج


 
 
دستهای خالی
نویسنده : مهتاب - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
 

 

چندی پیش شبکه تهران فیلم دستهای خالی رو پخش کرد و منم مشتاقانه

برای چندمین بار نگاهش کردم ، چند جمله از دیالوگ ها همیشه خیلی برام

جالب بود مثل همینایی که اینجا نوشتم :

.........

پدر شهید : من پدر یه گوشت جلوی توپم !

یه استعداد که اگه الان بود یه ستاره بود

سردار : حالام یه ستاره است

اما اگه ستاره شناس باشی

 

افسر : خانم ترابی ( و با نگاه اشاره به چادر میکند )

حوریه : قرار نبود لباس متهم باشه ! ( و با بی اعتنایی سوار ماشین میشه )

 

 

 دختر زندانی : مرگ چه شکلیه؟

حوریه : همون شکلی که زندگی کردی ..........

راستش برای طولانی نشدن پست از خودم نقدی نمی نویسم اما دوست دارم

نظرتونو راجع به این فیلم بدونم 

 

به نظر شما چرا اسم فیلم دستهای خالیه ؟؟؟